بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

باران

می می نه نه ...

سلام گلکم.خوبی مامان؟امروز دوازده روزه که از شیر گرفتمت عزیزم.ماجرا اینه که بابا حسینی اصرار داشت که شما دیگه می می نخوری.شاید خورد و خوراکت بهتر بشه.شنبه 17 فروردین 92 با استفاده از صبر زرد عملیات رو شروع کردیم.ظهر که از سر کار اومدم بمیرم تا وسط راه پله اومده بودی منتظر ایستاده بودی.من که میدونم واسه چی اومده بودی و ذوق داشتی.خلاصه تا رسیدم صبر زرد و زدم و ...مامان فدات بشه که اینقدر بدت اومد.فکر نمیکردم اینقدر موثر باشه.عجییببب بود.تا امروز که 28 ام هست.دیگه طرفشم نیومدی.چند روز اول خیلی اذیت شدیم.هم من هم تو عزیزم.خیلی دلم سوخت و جیگرم آتیش گرفت برات. پشیمون شده بودم.ولی تحمل کردم.الانم یه کمی نق میزنی ولی خدا رو شکر خیلی بهتری.دیگه حال...
28 فروردين 1392

خیلی وقته پست نذاشتمااااااااا.....

سلام عزیزم.نفس مامان.نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم.امتحانای مامان به سلامتی تموم شد.نمرات هم هنوز کامل اعلام نشده.اما همین چند تا ای بدک نبودن.بیشتر انتظار داشتم.خلاصه چه کنم.توانم همین حد بود قشنگم.ترم جدید هم شروع شد و دو جلسه هم رفتیم و بعدشم تعطیلات نوروزی شروع شد. تعطیلات مامان جان رفتن شیراز.مرخصیییییییی.بنده خدا.خیلی شرمنده مامان جان هستیما.بارانم بزرگ شدی خیلی باید قدر دان باشی.خدا حفظش کنه برامون.ما هم موندیم قشم.عمو کامبیز زن عمو و ونداد جون و عموم مهران اومدن پیشمون.29 اسفند تشریف آوردن و ما هم کلی خوشحال.البته بابا نبودش و یه کمی برای من سخت بود.فرداشم که بابا یک ساعت قبل از سال تحویل خودشو رسوند.خلاصه چند روزی که مهمو...
18 فروردين 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران می باشد